|
مشغول میشم با زندگی...روزمرگی...
نفس می کشم و راه میرم و کنار میام با چیزهایی که حتی فکرشم نمی کردم انقدر راحت بهش عادت کنم...
نه البته..عادت نکردم..مامان حرف خوبی زد:"تا آخر عمر می سوزیم و می سازیم."با تمام وجود سوختن و ساختن رو حس می کنیم...
می دونی..از دست دادن عزیزترین ِ کل زندگیت کافیه(کسایی که می شناسنم می دونن چرا میگم عزیزترین)حالا به این،شکستن مامان بابات رو هم اضافه کن!..
آره خلاصه خودمو با خوشی ها و غم های لحظه ای مشغول کردم.
با درسا..
با رفت و آمدهای روزانه و این تاکسی و مترو..آره سارا جدی انقدر دیگه هر روز قیافه جدید تو مترو دیدم مغزم ظرفیت دیدن قیافه جدید ننانه!!! :))
خودمو با پیاده روی های وقتای بیکاریم تسکین میدم.به هیچی فکر نمی کنم،فقط رامو می کشم از این سر تهران خراب شده میرم اون سرش..
با بچه ها میگم می خندم،تو دلم گریه می کنم..
سر فیزیولوژی بهت اس ام اس میزنم:"یه وقتایی واقعن حس می کنم نمی تونم این رشته رو ادامه بدم."
با مامان بابا میگم می خندم،تو دلمون گریه می کنیم..یه جای انقدری هست که پر نمیشه هیچ،خالی بودنش می زنه تو ذوق!
-چی شد یهو؟! –این پسره چشماش خیلی شبیه پویا بود! -...
-خوبی شیما؟!خوب نیستیا! –نمی دونم چرا همه بچه ها رو شبیه پویا می بینم!
(من واقعن شرمندتم که انقدر یه وقتایی انرژی منفی میشم..:( ببخشید!...)
همین میشه که تهش میشم اینجوری که تو مترو اشکام میاد وقتی اون بچه 3 ساله هه رو می بینم که شبیه بچگی های تو بود...بعدش چقدر خوشحالم که ایستگاه کرج رو رد کرده بودیم و به سمت گلشهر بودیم و ظهر بود و تنها بودم و خدا منو دوست داشت که هیچ کی منو ندید!
آخه قضیه اینه که از دست دادن برادر یه چیزه،از دست دادن پویا یه چیز دیگه!اینو هیچ کدوم درک نمی کنید ولی من تولحظه لحظم حس می کنم!..
+همه هفته به امید 5شنبه بعدازظهرم...
+4.86...به همراه یه مرسی از ته دل!
+سارا من به خاطر ِ داشتن ِ تو خداوند مهربان رو مچکرم!! آبان رو دوست دارم که ماه توئه!خدا منو تو آبان دوست داشته که تو رو آفریده!! :)
+اگه پست های من غمولیه ببخشید!...بذارید یه اینجا راحت غصنه بخورم!...
+سحر یه وقتایی تو زندگیت آدم باش بیا این خراب شده رو آپ کن! |